{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁷

اون شب اصلاً نتونستم بخوابم. همش تصویر تهیونگ توی ذهنم بود. از یه طرف شوکه بودم که اون یه آدم معروفه، از یه طرف هم اون بوسه… اصلاً نمی‌فهمیدم چطور انقدر راحت گذاشتم این اتفاق بیفته.فردا صبح، با چشم‌های پف کرده بیدار شدم. داشتم برای خودم قهوه درست می‌کردم که صدای زنگ در اومد. قلبم ریخت. با خودم گفتم: «نکنه خودش باشه؟»
رفتم دم در و از چشمی نگاه کردم. خودش بود. یه هودی گشاد پوشیده بود و کلاهش رو کشیده بود روی سرش. در رو باز کردم.
ا/ت: سلام…
تهیونگ: (یه کم خجالت‌زده لبخند زد) سلام. بیدارت که نکردم؟
ا/ت: نه، بیدار بودم. بیا تو.
تهیونگ اومد داخل و روی مبل نشست. انگار اونم مثل من درست نخوابیده بود.
تهیونگ: ا/ت، بابت دیشب… می‌خواستم حضوری معذرت‌خواهی کنم. شاید نباید اونجوری می‌شد، حس کردم ترسیدی.
ا/ت: (نشستم روبروش) راستش… آره، شوکه شدم. ولی بیشتر از اون، یه چیزی داره اذیتم می‌کنه تهیونگ.
تهیونگ با دقت نگاهم کرد.
تهیونگ: چی؟
ا/ت: من دیشب اسمت رو سرچ کردم. فهمیدم کی هستی. ولی مسئله این نیست… مسئله اینه که وقتی پیشتم، وقتی اون اتفاق افتاد، اصلاً حس نکردم غریبه‌ای. تهیونگ، من سه سال پیش تصادف کردم و هیچی از قبلش یادم نیست. تو… تو چیزی می‌دونی که به من نمی‌گی؟
تهیونگ یه لحظه خشکش زد. دستاش رو توی هم گره کرد و سرش رو انداخت پایین. صداش یه کم لرزید.
تهیونگ: ا/ت… من فقط می‌خوام حالت خوب باشه. نمی‌خوام بهت فشار بیارم که یادت بیاد.
ا/ت: پس واقعاً منو می‌شناختی؟ یعنی ما… قبل از اون تصادف با هم بودیم؟
تهیونگ بلند شد و اومد کنارم روی مبل نشست. دستم رو گرفت. دستاش سردِ سرد بود.
تهیونگ: به من گفتن تو مردی ا/ت. سه سال هر روز با این فکر زندگی کردم که دیگه ندارمت. وقتی اون روز تو خیابون بهت خوردم و دیدم زنده‌ای، حس کردم خدا دوباره بهم فرصت داده.
اشک توی چشمام جمع شد.
ا/ت: ولی من هیچی یادم نمیاد تهیونگ… هیچی! فقط یه سری تصویر تار از بارون و گریه…
تهیونگ منو کشید سمت خودش و بغلم کرد. سرم رو گذاشت روی سینه‌اش. صدای قلبش خیلی تند می‌زد.
تهیونگ: مهم نیست یادت نمیاد. فعلاً اصلاً مهم نیست. همین که هستی، همین که می‌تونم ببینمت کافیه. خودم کمکت می‌کنم، ولی اصلاً به خودت فشار نیار. باشه؟
توی بغلش حس عجیبی داشتم. انگار بعد از سه سال، بالاخره رسیده بودم خونه.
ا/ت: (آروم) تهیونگ؟
تهیونگ: جانم؟
ا/ت: اون موقع هم همو دوست داشتیم؟
تهیونگ ازم جدا شد، زل زد توی چشمام و خیلی جدی گفت:
تهیونگ: خیلی بیشتر از اونی که بتونی فکرش رو بکنی.
دیدگاه ها (۲)

...

...

پارت ۱۱:عمو های من مافیان

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط